|
|
|
|
|
|
|
فروردین ۸٦ |
|
:: دارالمجانین :: :: قالب سفارشی است :: Template Design By |
جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
مهلتی ده
خوشی ها فرسودگی آرند و رنجها سازند
قلم زن مهلتی ده
تیزی هایم برنده است
بگذار کمی فرسود شوند
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٦ ب.ظ توسط زهره
شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٦ آرامش به دست بادی خدایم رهایم کرده آرامشم به آرامش باد ماند آرامشی هست؟ ای باد آرام گیر خرده هایم را به خاک بسپار سکون خواهم خاکم کو؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٩ ق.ظ توسط زهره
پنجشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٥ آشفتگی آشفتگیت را به جا گذاشتی مامورم تا آرامش دهم اما... اینبار هم هیچ نبودم جز ظرفی برای خالی شدنت خدایم کو؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢۳ ب.ظ توسط زهره
جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥ می روم رویایم رفتن است رفتن از منزلی که نان را به نرخ منت می دهند امروز منفور شدم امروز فرشته ام گفت که دوستت ندارم امروز فرشته ام گفت بیزار است از من از من از من خواهم رفت به همان نا کجا آبادی که برگ بد بختی سرنوشتم امضا می شود اما دیگر به هیچ سخن ماندنی نخواهم شد بد بختی را می خرم چند می فروشی؟ ارزان نده به هر قیمتی می خرم جز منت
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥۳ ب.ظ توسط زهره
پنجشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٥ می خواهم کودکی باشم آرزوی بزرگیست؟ کودک بودن!... کودکی ناتوان از گذاردن قدمی کودکی ناتوان از گفتن کلامی اما دست نوازش بزرگی در بر شاید با ترحم اما هست چشمانم پر از نیاز نیاز به لمس محبت نیاز به نبودن توقع .... شانه هایم خم شد! دیگر... دعایم کن کودکی باشم کودکی با نوازش دستی بزرگ
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٢٥ ب.ظ توسط زهره
پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥ پدر رفت ۱۵ رمضان ۷ سال پیش پدر رفت ارمغانش چهره سفید پیچیده در لباس سفید بود آرام گذر کرد آرام نگاهش را از من دریغ کرد اما... همچنان می بینمش
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱۳ ق.ظ توسط زهره
سهشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٥ درنگ کن درنگ کن قدمهایت را آهسته تر بردار به اندازه ی فاصله ی اشکهایم کوتاه بگذار تا نفسی تازه کنم بگذار رفتنت را سیر به تماشا نشینم چند گامی بیشتر نمانده چهره ی زردت هنوز در خاطرم هست شوق رفتن در نگاهت بود می روی راحتی و آسایش را به تجربه می نشینی اما بگذار تا دمی را بیاسایم بگذار کوله ام را پر از بودنت کنم بگذار خاطرات جمع کنم برای تنهائیم
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٠ ب.ظ توسط زهره
دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥ خاطرت مرور می کنم خاطرات دلم را آهسته آهسته تر مبادا لبخندی مبادا اشکی را به دست باد سپرده باشم . . . . ناگه به روزهای نفرین شده می رسم به روزهای اشک به روزهای تار به روزهای خرما به روزهایی که راه بیمارستان هموار می نمودم به روزهایی که همچنان می اندیشیدم که باز بر میگردی می گویم می گویم که چرا دیگر نیامدی اما به زمان خود
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۸ ب.ظ توسط زهره
دوشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٥ تولد مبارک شايد همين موقعها بود كه بهت كفتن مباركه
ولي حتما همين امروز بوده
منم بهت ميكم
تولد عزيزت مبارك
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٩ ب.ظ توسط زهره
چهارشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٥ خاکستر خسته ام از سوختن در هيزم کسان خسته ام از خاکستری روی آتش بودن و همیشه سوختن به فوتی مهمانم کن تا آتش گيرم و نابود شوم
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٧ ب.ظ توسط زهره
یکشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٥ سهمم چه بود ؟؟؟؟ به همين اندازه سهم من از زندگی بود به همراه بردم به هيچ جا رفتم اما آنجا هم قبولم نکردند آمدم اما اينجا هم جايی ندارم سرگردانم اما به سهم خود دلخوش
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٥ ب.ظ توسط زهره
چهارشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٥ مقصد؟؟ مقصد لباس سفید بود حال لباسی بی زیور و چند تکه را بر می گزینم مقصد خانه بود حال خانه ابدی را ستایش میکنم مقصد بودن و ماندن بود حال که باید رفت کجا بهتر از هیچ جا مقصد نور بود حال که نیست آتش بهتر است حتی دیگر نمیدانم خدا هست یا نه اگر میدانستم که هست حتما لعنت میگفتم . . . رخت بستم ای آنانیکه کاروانم را همراهی میکنید به او بگوئید که دوستش داشتم . . . نمیدانم وقتی خدایی نیست چگونه بگویم خدا حافظ پس فقط میگوییم که فراموشم نکنید
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠۱ ب.ظ توسط زهره
سهشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٥ رها شدم رها شدم به دست باد به دست چشم غره هایی نا مانوس به دست کینه های باستان . . . می دانستیم که پیش می آید گفته بودیم که استادگی خواهیم کرد گفته بودیم کوهیم . . . اما خاکی بیش بر لباس مادرانمان نبودیم . . . درها را بستم دیگر اشتباه نمیکنم رها شدم با تنی خسته تر از بودن با روانی آشفته تر از تو رها شدم دستانم حتی به تیغچه ای کوچک دل خوش کرد اما او نیز نتوانست نتوانست افتادنم را به تعویق بیاندازد .
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٥ ق.ظ توسط زهره
یکشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٥ فقط چند ساعت و شاید فقط چند ساعت چند ساعت تا پایان اضطراب خدایم رهایم مکن به نهایت آرزوهایت قسم خدایم برای رسیدن به آرامش ابدی همراهم باش
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱۸ ب.ظ توسط زهره
یکشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٥ مرا ببوس ارام و بي صدا زمزمه كرديم شايد سالي گذر كرده ولي همچنان هر وقت زمزمه ميكنم ارام كنارم هستي نبوسيدمت تا . . . براي اخرين بار نباشد اما افسوس كه اولين باري نبود تا اخرين معني پيدا كند
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢٢ ق.ظ توسط زهره
سهشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٥ ۲۴ ساعت پر از اضطراب منتظر یک دیدن منتظر یک شنیدن هر لحظه ملودی همراهت دلم را می لرزاند ولی . . . . . حال رهایی را حس میکنم حال اعتماد میکنم لیوان پر را می بینم دیگر به نیمه خالی آن توجهی نمی کنم گرچه تو که لیوانت پر است پر تر از آنی که تصور می کردم . . . مراقب باش که اگر بشکنم دیگر بند زنی هم افاقه نمی کند
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳۸ ق.ظ توسط زهره
چهارشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٥ غاصب طنین لرزان صدایش حاکی از بغضی بود ناگفتنی جرات نمی کردم حتی صدایش را هضم کنم حتی جرات نداشتم به این فکر کنم که توی چشمانش نگاه کنم به خیال او من غاصب بودم و تکهای از جای زیست او را از زمین برداشته بودم اما ای کاش ای کاش می فهمید که حتی از حضورش تا چند قدر پیش بی خبر بودم ای کاش می فهمید که هر کسی می توانست جای من باشد ای کاش و ای کاش ای کاش می فهمید سهم ها به مساوات تقسیم شده اند و گاه گاهی تکه ها با هم عوض میشوند فقط عوض میشوند و شاید بهترین در انتظار اوست . . . هنوز دلم از بغضش لرزان است
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٩ ب.ظ توسط زهره
سهشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٥ پدر بالاخره رسید منفورترین روزی که بهترین روز بود هیچ بهانه ای برای شادی ندارم پر از تهی شدن هستم پر از فرار حتی فرار از آیینه بر تمام بی بهانه گی ها ی زندگی نفرین بر هفتمین ساله بی بهانه بودن نفرین . . . عید بر پر بهانه ها مبارک
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٦ ق.ظ توسط زهره
شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٥ خدايم هنوز از زخمهای التيام نيافته ام بوی تعفن می آيد هنوز گوشتهای اضافه بيرون زده از زخمهايم خود نمايی ميکند خدايم حتی از آب مقدس هم می هراسم ميترسم که آن نيز آلوده به نيشها و نوشها باشد خدايم روحم به تو نيازمند است به آرامش ابدی خدايم ناله هايم را بشنو اشکهايم را ببين خدايم تنهايم خدايم ترا ميخواهم ميخواهم که کنارت آرام گيرم ميخواهم جسم منفورم را به زير خروارها خاک پناه دهی خدايم ترا ميخواهم سرما آزارم ميدهد گرما نيز چه گويم خدايم !!!!!!!!!!!!!! پناهم ده به حق اشکهايم
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٧ ب.ظ توسط زهره
شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٥ دوست همه آرامشم را به نهان خانه دوست سپردم همه يارگاري آزادي ام را به رسم امانت به دوست سپردم همان دوستي كه به دقت همه را به صاحبش باز گرداند . . . . . . ترا ميپرستم اي خدايم كه همچون تو دوستي نيست آرامشم را با اشارتي بازگرداندي با دادن يك همراه مي خواهم باشم اي خدايم كمكم كن كه همراهم را همراهي كنم
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥۸ ب.ظ توسط زهره
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()